ادلایت
سپید معاصر و گاه نوشته ها
به انزوای باران، و چیزی شبیه عشق و برگ های مجلل بهار که خبر مرگ عجیب شان، هیچ جای دلم را طوفانی نمی کند پناه می برم به اندوه صمیمی اشک، از شر نگاه دزدیده شده از شر شیطان خدا صفت، و خورشید که نورش را پنهان می کند از شانه های تو از هزار دانه برف درشت در چشمانت، حالا به پایانی که گذشت می اندیشم و به تو ،که هنوز جا برای سر کشیدن خوشبختی داری شب اینجا نیست در درد های مشترک، شب از پنجره به حیاط افتاده در درد های مشترک، من قاتل خاطرات تو ام وبه دام افتاده ام در جهنمی که بی تو زبانه می کشد در من می خواهم دوستت بدارم، مثل تطهیر یک درخت با صاعقه اما عطشم فرار می کند فرار می کنم از خون دلت که به گردن من است فرار، از آتش بودنت، از خاکستری از من، چیزی شبیه عشق . صبح امروزم، هوایم ابری ! با نقشی از شعرهای ناشناش، آبستن زنی، خسته از نیم روزهای دم کرده از سکوت تن به خدائی عاشق داده ام، تا پارو بزند، پارو بزند ببرد مرا تا شاعرانه در سالها و چشمانش لانه کنم، روی بغض دیوار های خانه پنهانم، بی یاد هیچ سایه و رسوائی پائیزی که : دوستت خواهم داشت! صبح امروزم و با گیسوان صد ساله رویا، حصیرهای معجزه بافته ام من صبح امروزم وخانه را ترک می کنم، تا در نزدیکترین نگاه گم شوم ! شاید باران بزند به ریشه های شعورم، به پرچین مهربانی تو، رود باشکوه لبانم خشکیده، لطفا مرا به دیدن بوسه هایت ببر... چقدر دلم برای همه ی اونایی که بوی شعر میدن تنگ شده! سعی می کنم تا چند روز دیگه یه کار جدید بذارم. ببخشید که نمی تونم بهتون سر بزنم . دوستتون دارم! مواظب خودتون باشید. به نانی که در حیاط می پاشی، در پناه خیابانی که هر روز با غرور سینه اش را قدمگاه من میکند، آینه ام، در دستانی سرگردان که هر شعر مرا کنار ارتفاع صبورش به اتاق میبرد، ظهر دم کرده تقدیر است و ساعتِ زنده است وطنم، آزارم میدهد این کفش تنگ حقیقت، روی لبهایم ایستاده ام و به چرخ عجول و عبث ثانیه ها سلام میکنم، به کلاه گشادِ صبوری ولبخند، به سر ویرانه های لخت و سوگوار گذشتگانم، اینجا ظهر دم کرده تقدیر است و سرزمین شبهائی ست، که خون سگهایش شرف دارد به خون هزار مرد شکسته پنهان، ساعت، ساعتِ به وقت ایستادن، بر گور پدرانی ست که سرب مذاب بی کسی کودکانشان را روی جمجمه هایشان میریزند، یکباره مرا پرتاب کن به خواب شیرین آغوشت، و شاهرگ فرزندان نیامده ام را بزن، من هر روز ایمانم را از هذیان تو خالی میکنم، و هنوز زنده مانده ام با نان تو، که میکُشد و زنده میکند، با اندوه نیامدنی مدام. وهمه تنهائی ام را کنار خدا به خاک خواهم سپرد چه بخواهی چه نخواهی نشان به آن نشان که تو عشق را واسطه کردی من به عقد مرداب در آوردم همه نیلوفران نگاهم را!

